تو نفهمیدی من چه قد عاشقتم ، کی بودی برام
من همسفر زوزه ی تنهایی بادم
دل تو راه و یک روز پر از بهونس
خوش به حال دلی که تو این روزا
وقتی رفتی قلب تنهام بیشتر از غم عشقو فهمید
من پی آرامشی ام که توی لحنت داری
ای که در شبهایِ دوری گریه میکردی برایم
کاسه ی صبرمو صد دفعه سر آوردی
عادی جلوه میدی ولی عادی نیست
چرا رفت ازم بدی ندیده بود که هیچ وقت
من همانم که توانم
یه حس پاکی تو برام مثل همیشه و هنوز
حیف نمیری از یادم حیف که از
موهات بلنده نكنه موتو ببافی
دیدمت از دور خسته بود پاهات
از شب بپرسید میگه چه روزگاری دارم
داری میری نگاهم کن برای آخرین باره
این روزا نمیشه هیچ جوره فراموشم
مثه چشامی، مثه نفس کشیدن شدی برام، هَوامی